سفارش تبلیغ
صبا ویژن

باران بهانه بود تا زیر چتر تو تا انتهای کوچه بیایم...!!

درگیر بود...

"درگیر" بود...

موقع رفتن لباسش به "در" گیر کرد...

.

.

"در" جان:

بگذار برود...

به او "گیر" نده...

روزی پریشان برمیگردد پشت همین "در"...

بلکه  "ب گیرد" خبری از چشمانم...

و تو با پوزخند به او بگو{لطفا مقابل این در توقف ننمایید}...

.

روزی حتی دری تو را میشکند

به تقاص روزی که انسانی را شکستی...



+ نوشته شده در یکشنبه 94/10/27 ساعت 11:8 صبح توسط یاسی | نظر

تو ذکر مرا بخوان...

روز از پس روز دانه به دانه تسبیح گرداندم...

به تسبیح می ماند زندگی این روزهایم...

نفسهایم را

خنده هایم را 

لحظه هایم را

میشمارد...

.

میشمارد مرا زندگی...

.

.

تسبیح به سخن آی و این بار تو ذکر مرا بخوان...

آشکار کن آنچه به آتش کشید مرا که تو همدم دستان منی و گواهی که 

من چه با درد نوشتم و او چه با لبخند به آتش کشید...

"سبح بحمده" بارالها...

من چشم  فرو بستم بر این آتش ... به همین تسبیح قسم...!

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 94/2/30 ساعت 7:41 صبح توسط یاسی | نظر

گیج نشو...!

میگویند روح جاودان است ومثلا او همان اوست و تو نمیشود...

دیرزمانی برایم همینگونه بود...همه همان همه بودند وهیچ کدام برایم"تو" نمیشدند...

تو..."تو ی من" بودی و بس!

آنچه نقض میکرد جاودانگی مرا؛چرا که من "تو" شده بودم...

اما این اواخر "تو ی من" مردست و "تو ی او" شدست...

مگر میشود خدای عزیزم؟!

میشود به همین راحتی هستی و جاودانگی کسی را گرفت

و"تو" ی خودش را که تمام "من" یکنفر بودست بگیرد و به کس دیگر بدهد...!!!

.

"تو" ی عزیزتر از جان من!

در من جانی نداری...مرده ای!

گیج نشو!من اصلا پیچیده صحبت نمیکنم درست مثل تو...

 


+ نوشته شده در یکشنبه 94/1/23 ساعت 6:36 عصر توسط یاسی | نظر

روزی رنگین کمان بودم...

الهی سبز باشی مثل این بهار...

دلت آبی باشد مثل این آسمان...

بختت سفید باشد مثل این ستاره ها...

اصلا تو باش رنگین کمان..!!

من همان "سیاهی" که برایم ساختی میمانم...

برایت دعا میکنم سر سفره تک سینم"سیاه" هنوز...

تا تسلی یابد قلبم که هنوز رنگین کمان میتراود در من...

تا فراموش نکنم روزی رنگین کمان بودم و تو سیاهم کردی "سیاه باز"...

به سر جنگ نیامده ام ...مرا چه به جنگ باتو...

.

نگاه به سیه چشمانم نکن!

من با این سیه چشمانم فقط نور میبینم...نور خدا...!!

خدایا سیاهی مرا به نور بی انتهایت ببخشای ومرا غسل نورت ده،

تا همچون بهارت متولد شوم...

 

+ دوستای گلم...سالتون نورانی؛ دلتون رنگین کمون


+ نوشته شده در جمعه 93/12/29 ساعت 12:43 صبح توسط یاسی | نظر

ببار آسمان...

آسمان هم گویی دل باریدن ندارد...

به تخت پادشاهی نشاندست خورشید را در این کاخ آسمان تا

ندید بگیرد حالش را که اصلا آفتابی نیست...

.

ببار آسمان!

دلم گرفت از لبخند وقیحانه ی این آفتاب...

ببار آسمان اما این بار

عطر عاشقی نیفشان...

بوی خیانت به راه انداز تا عاشق تنهاییم شوم...!

 


+ نوشته شده در جمعه 93/12/1 ساعت 12:5 عصر توسط یاسی | نظر

بمان؛نرو...

ترانه میشوم از تهی واژه های وجودت...


میسازم؛ چه باتو چه با این ساز و نوا...


جاری میشوم با این شعر چه از زبانت چه از چشمانت...(!)


بمان،


نرو،


هنوزبا این شعر آتش بر تنهایت نگیرانده ام مهربانم...!!!

 


+ نوشته شده در یکشنبه 93/11/5 ساعت 4:51 عصر توسط یاسی | نظر

فرشته ی مرگ...!

چه زیبا نامت را با "جان" صدا میزند...

دیروز "جان من" بودی،

امروز "جان او"...

از نامت قلعه ی جان ساخته بودم،

"جان" میدادم برای جان گفتنت،

قسمهایم همه "جان من" بود که مبادا جان تو در میان باشد...

باور نمیکنی؟

به جان تو!!!

.

.

.

رفتی و من ماندم بی جان...!

جان چند نفر را این گونه گرفته ای فرشته ی مرگ؟! .. .   .     .

 

فرشته مرگ


+ نوشته شده در دوشنبه 93/10/8 ساعت 3:14 عصر توسط یاسی | نظر

به یاد آر...

به یاد ار روزی را که نسیم میشدم،

لابلای موهای خودم میپیچیدم،

از میان گیسوانم بوی تو را می آوردم و ناگاه...،

تنها من بودم افتاده بر زانوان،

گویی عطر تو فلجم میکرد...

.

روزی که در مغزم تنها با دیدن تو،

فرمان لبخند صادر میشد...

.

روزی که لمس قلم برای از تو نوشتن قداست میخواست...

.

روزی که...

مهم ترینم بودی و مهم نبود برایت...

.

آتش بر پاره های وجودم گیراندی،

به فریاد سکوتم کشاندی،

بغض تلخ به روحم خوراندی!

.

به یاد آر این همه را که تا نیمه شبان

برای نو بانوی سرای دلت قصه خوابش کنی...!

.

کنون اما حالم را مپرس که "تنومند" شده ام؛

گرچه تو هنوز همان "تنی" که با "تن هایی" و "تنهایی" . . . 

 


+ نوشته شده در دوشنبه 93/9/10 ساعت 10:28 صبح توسط یاسی | نظر

از تو گذشته ام...

از تو گذشته ام...!


اما گاهی، هر از گاهی، این خاطرات چنگ بر وجودم میزنند...


از تو گذشته ام اما گذشته ام از تو نگذشتست هنوز...!


تو یک تنه جلوی جهان بایست و عشقم را تکذیب کن!


اما بی رحم مگر چند بار از باران دروغ شنیده ای؟!


من دخیل بسته ام به همین باران...


روزی رسوایت خواهد کرد از آنچه که بر من دروغ بستی


من که از تو گذشته ام اما باران نه...!!!



+ نوشته شده در دوشنبه 93/8/19 ساعت 8:25 صبح توسط یاسی | نظر

سوگ مینوازد...

این روزها نسیم هم در نجوایش سوگ مینوازد...

سیه علمان را به دوش میکشد؛به رقص عزا درمی آورد...

باز این چه شورشست که درخلق عالم افکندی ای نسیم...

به سخن درآمد!

مسافری با من در سفرست

ای خلق عالم!

تربت "حسین" است که سوگ مینوازد،

دلها زیر و رو میکند،

سیه علمان بر دوش میکشد،

العطش سویدا میدهد...

برطبل عزا زنید ای خلق عالم

این تربت از "کربلا" قصه ها دارد...

 


+ نوشته شده در یکشنبه 93/8/4 ساعت 4:5 عصر توسط یاسی | نظر

   1   2      >